به نظر من اولين کار آدم نقش خيلی مهمی رو در زندگی کاريش بازی می کنه... بر عکس نظر خيليا که می گن حالا طرف هنوز دانشجوه بره يه جا فعلا دستش بند شه يا تازه فارغ التحصيل شده نبايد خيلی سر حقوق و نوع کار سخت بگيره٬ من فک می کنم اولين کار (چه از لحاظ محل کار و چه از لحاظ فيلد کاری) رو بايد خيلی با دقت و حساب شده انتخاب کرد... مثل يه بچه ای که چند سال اول زندگيش بيشترين تاثير رو تو شکل گيری شخصيتش داره٬ چند سال اول کار هم تعيين کننده کيفيت ادامه زندگی کاری آدماست...

من اگه با بينش فعليم قرار بود از اول زندگی کاريم رو شروع کنم٬ حتما نهايت تلاشم رو می کردم که تو يه شرکت بزرگ جاافتاده شروع به کار کنم... تو اين جور شرکتا شخصيت کاری آدم سيستمی شکل می گيره... روابط جدی کاری رو بهتر لمس می کنه... و خلاصه اين که جامعه کاري بزرگ تری رو تجربه می کنه که امکان تجربه موقعيت های متنوع تری رو بهش می ده... در نهايت هم اگر بخواد محل کارش رو عوض کنه به دليل تجربه کاری تو اون شرکت٬ امکان پيدا کردن فرصت های شغلی بهتری براش وجود داره...

البته شايد امکان پيدا کردن کار تو اينجور شرکت ها برای متقاضيان همه رشته ها و فارغ التحصيلان همه دانشگاه ها وجود نداشته باشه...  اما ايده کليم اين بود که با همه محدوديت ها و امکانات بازار٬ تو انتخاب کار اول بايد نهايت دقت رو کرد و فقط به جايی که يه حقوقی می ده و آدم رو هم مشغول می کنه بسنده نکرد...

   + شادي - ۳:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

There is something fishy going on...

   + شادي - ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

تو زندگيت هيچ تلاشی نکن که هيچ شکستی نخوري...

   + شادي - ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

چقدر بده که تنها چيزی که با يادآوری اسم يه نفر به ذهنت بياد حرفای نيش دار و تلاشش برای ايجاد احساس منفی توی تو باشه... وای چقدر تو لاغر شدی٬ چی کار کردی با خودت (حالا بماند که اگه هر بار که به تو می گه چقدر لاغر شدی واقعا درست باشه٬ الان بايد يه اسکلت متحرک باشی)... تو باز موهاتو کوتاه کردی٬ خيلی موی بلند بيشتر بهت مياد... چرا اينقدر رنگت پريده٬ اصلا به نظر نمياد حالت خوب باشه... وای من هيچوقت تو رو اينجوری نديده بودم٬ چرا اينقدر هيکلت به هم ريخته... و يه سری افاضات ديگه راجع به اخلاق و رفتار و روابط خصوصی تو که شايد هيچ ربطی هم بهش نداشته باشه

من اين رفتار رو فقط اينجوری می تونم توجيه کنم که اون آدم اينقدر در مقابل تو احساس کمبود می کنه که می خواد اين احساسشو با از بين بردن حس اعتماد به نفس و ايجاد حس حقارت (به خيال خودش) در تو قدری تسکين بده... اما اين رفتارش فقط احساس ترحم رو در تو بر می انگيزه... يه نفر اگه به خودش مطمئن باشه هيچوقت حتی ايرادات و نقاط ضعف ديگران رو هم اينجوری به روشون نمياره٬ چه برسه به اينکه چيزايی که می گه خيلياش اصلا واقعيت نداشته باشه...

من اصولا حافظه کينه جوييم خيلی کوتاه مدته... يعنی يا بايد يه نفر کار وحشتناک بدی در حقم انجام بده که يادم بمونه يا اين که کار بدش به دفعات تکرار شه... تکرار رفتار٬ عاملی شد برای نوشتنم اينجا وگرنه خود رفتار کاملا برام قابل چشم پوشی بود اگه تکرار نمی شد...

   + شادي - ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

خدايا ممنون به خاطر اين همه آدم خوب و مثبتی که تو زندگيم قرار دادی

   + شادي - ٤:۳۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٥

 

امروز روزم با اين تلفن دوستی شروع شد که شرکت OIEC (با ۷ تا پروژه جاری ملی كه اكثرا تو جنوب ايران در حال انجامن) به نيروهاش اعلام كرده يا بريد تو محل پروژه ها كار كنيد يا به سلامت... به همين راحتي... احتمالا ايده رييس جمهور محترم در ارتباط با متمركزسازی شركت های دولتی قراره تو شركت های خصوصی هم اجرا شه...

درسته كه اگه متمركزسازی صورت بگيره هزينه های سربار شركت ها تا حد زيادی كاهش پيدا می كنه... اما يه فاكتور مهم تو تصميم گيری های كلان و ملی٬ آثار اجتماعی اون تصميمه و يه سرمايه مهم شركت هام نيروی انسانيشون...

بالاخره راحت نيست كه آدم شهرشو٬ زندگيشو و خونوادشو ول كنه و بره يه جای ديگه كار كنه... تكليف اين آدمای بيكاری كه بعد از متمركزسازی وارد جامعه می شن چيه؟!... تازه اگه يكی هم پيدا شد و حاضر شد با هر زحمتی بره تو يه شهر ديگه كار كنه٬ با رضايت اين كارو انجام نمی ده٬ آخه ظاهرا قرار نيست تغيير حقوقی هم صورت بگيره... اگه قرار باشه خونوادشو ببره كه بايد هزينه اين جابجايی بهش پرداخت شه تا راضی باشه٬ اگرم نخواد خونوادشو ببره كه بايد هزينه دوري از خونوادش بهش پرداخت شه...

به نظرم درست تر بود واسه متمركزسازی يه برنامه ميان مدت و بلندمدت ريخته می شد و تو كوتاه مدت فقط به آمادگی ذهنيه كاركنان بسنده می شد؟!... اين همه سال مملكت غيرمتمركز چرخيده٬ حالا يه مدت ديگم روش... اونجوری تا برنامه ميان مدت بخواد اجرا شه٬ كاركنان هم يه فكری به حال خودشون می كردن٬ يا آمادگی اينو پيدا می كردن كه برن يه شهر ديگه كار كنن٬ يا يه كار جديد پيدا می كردن...

البته احتمالا فاكتورهای ديگه ای هم بوده كه تو تحليل دولتمردان موثر بوده و باعث شده متمركزسازی رو هر چه سريعتر عملی كنن...

   + شادي - ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥

 

می خواستم يه پست بزنم راجع به روزمرگی و اين که زمان دانشجوييم اصلا تصور اين رو هم نمی کردم که يه زمانی قرار باشه هر روز صبح تا عصر بيام سر کار و بعد يه مدتم کارم برام تکراری شه و داستان شرکتای دولتی هم گريبانگيرم شه و ... بعدش فک کردم چه پست غمناکی می شه و چقدر اين موضوع تکراريه و کسی که اين پست رو بخونه چه انرژی منفی می گيره از من... در ادامه اش اين سوال برام مطرح شد که آيا واقعا زندگيم دچار روزمرگی شده؟! واقعيت اينه که نه...

اگه بخش زندگی کاريم رو بذارم کنار که به هر حال روزمرگيش اجتناب ناپذيره و هميشه نميشه به صرف تنوع٬ کار عوض کرد و بعد يه مدت آدم به صورت ناخودآگاه (و شايدم تا حدی خودآگاه) يه تبادلی (trade off) بين مطلوبيت "لذت ناشی از تجربه كارهای مختلف" در مقابل "درآمد ناشی از تخصصی كه از موندن تو يه زمينه كاري به دست می آری + احساس ثبات (stability) و امنيت موندن تو يه محيط كاري" انجام می ده و ترجيح می ده ديگه كمتر كار عوض كنه٬ باقی زندگيم دچار يكنواختی و روزمرگی نيست. يعنی هر وقت داشته اين حس بهم دست می داده٬ زمان های بعد از كار رو يه جوری برنامه ريزی كردم كه حس روزمرگی پايدار نمونه و تبديل به عادت نشه٬ يعنی اصلا خوشحالم كه هر از چند گاهی اين حس بهم دست می ده... اين نشون می ده كه مثل اون قورباغه توی آب ولرم نيستم كه كم كم حرارت آب رو زياد می كنن و قورباغه بيچارم اصلا متوجه تغيير تدريجيه دماي آب نميشه و تو جهل خودش می مونه و ميميره...

 

   + شادي - ٧:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

داشتم ديروز فک می کردم کدوم يکی از آدمای دور و برم از من خوششون نمياد اما حفظ ظاهر می کنن و نشون نمی دن... داشتم فک می کردم بر عکس اون چيزی که خيلی ها می گن که ای کاش ظاهر آدما مثل باطنشون بود٬ شايد همين طوری بهتر باشه که آدما ظاهرو حفظ کنن... خوب آخه بلاخره همه دوست دارن يه جورايی محبوب باشن و اينطوری حداقل حس محبوبيتشون تا حدی ارضاء ميشه...

   + شادي - ٦:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٥

 

مامانم يه بی تفاوتی خاصی نسبت به تمام چيزای مادی داره... اين خصوصيتش رو هم از پدربزرگم به ارث برده... يعنی هيچ وقت تو زندگيش ماديات اينقدر براش مهم نبوده که بخواد واسه به دست آوردنشون برنامه ريزی کنه و يه قسمتی از ظرفيت ذهنشو به اين موضوع اختصاص بده... واسه همينم هيچ وقت نه به هيچ کس حسودی می کنه و نه چشم و هم چشمی...

خوب تا اينجاش خيلی خوبه چون يه حس آزادی و عدم تعلق و وابستگی به آدم می ده... اما گاهی فک می کنم خوب اين حس عدم تعلق از يه جايی به بعد ديگه در تناقض با آينده نگری قرار می گيره... وقتی حسی نسبت به چيزی نداری تلاشی هم واسش نمی کنی٬ خوب اونوقت پيشرفتی هم نمی کنی... حالا الان که مامانم کار نمی کنه شايد اصلا اين بحث در موردش صادق نباشه... اما مثلا اگه يه نون آور خونه اين حس  عدم تعلق (يا به نوعی وارستگی از دنيا) رو داشته باشه تکليف نون خوراش که اين  ايدئولوژی رو ندارن چيه؟ اين حس عدم رضايت نون خورا مهمتره يا پايبندی نون آور به اصول ايدئولوژيش؟

نمی دونم چرا يه دفه اين موضوع برام پررنگ شد!!!

   + شادي - ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥

 

گاهی* يه کارايی می کنم که ديگه خودم نيستم... يعنی اون کارا٬ کارای من نيستن... مثلا ميام سياست داشته باشم...

اونوقت اينجاست که اين فکر می افته به جونم که اصلا خوبه آدم با سياست کاراشو پيش ببره؟!... يا سياست داشتن يعنی تظاهر به حسی که نداري؟!... يعنی فيلم بازی کردن؟!... يعنی دورويی؟!...

* گاهی= rarely ؛)

   + شادي - ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥

 

حرفو بايد زد... پيش از اينکه بيات شه و از دهن بيفته.


گاهی اينقدر حرفو تو دهنم مزه مزه می کنم که وقتی می خوام بزنمش کاملا بی مزه شده... گاهی هم هر چی مزه مزه اش می کنم نمی تونم بزنمش.


بيشتر اينجام واسه گفتن حرفايی که يا نمی تونم يا وقت نميشه به کسی بگم... بالاخره نميشه که حرف تو دل آدم بمونه... اونوقت يه جور ديگه سر باز می کنه...

   + شادي - ٢:٥۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥