هوای امروز تهران:

   + شادي - ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥

 

بوی باران،بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک ميرسد اينک بهار

خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش بحال دختر ميخک که ميخندد به ناز
خوش بحال جام لبريز از شراب
خوش بحال آفتاب


ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌پوشی بکام
باده رنگين نمی‌بينی به جام
نقل وسبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می‌بايد تهی است؛


ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

«زنده‌ياد فريدون مشيری؛ بهار۳۷»

................................

سال ۸۵... يه سال پراتفاق... پردلهره٬ پراضطراب٬ پرهيجان... عروسي٬ عزا٬ بيماری٬ بهبودی٬ شک٬ ترديد٬ دودلی٬ اطمينان... اطمينان از اين که يکی اون بالاها نشسته که فراموشی تو کارش نيست٬ که وقتی می گه "شک نکن در چيزی که بر تو فرو فرستاديم " يعنی: شک نکن...

سال ۸۵... يه سال پرتغيير..................................................................... که گذشت و از پس فراز و نشیبش بالاخره براومدم...

سال ۸۶... کلی آرزوهای قشنگ و بزرگ... کلی انگيزه های قوی... کلی احساس تازگی و نشاط... کلی تصمیم نو شدن و تازه شدن... که مثل سالهای پیش با شروع سال شکل می گیرن و بر خلاف سالهای پیش تا آخر سال فراموش نمی شن...

................................

خدایا در سال جدید٬ بزرگترین موهبت های خود را به ما هدیه کن... آرامش٬ سلامت٬ برکت و اطمینان...

   + شادي - ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸٥

 

بچه که بودم چايی رو می ريخت تو نعلبکی و يه قندم می انداخت توش و با ته استکان قندو تو چايی حل می کرد و می ذاشت دهنم... يه جوری که آب تو دل بچه تکون نخوره...

چند وقت پيش بود که من چايی رو ريختم تو نعلبکی و فوت کردم و گذاشتم دهنش... اما هر کاری هم که می کردم آب تو دلش تکون می خورد...  

چقدر همه چی عوض می شه... بچه ها بزرگ می شن... بزرگا پير می شن... پيرا زمين گير می شن...

............................ 

دیگه وقتی شبا میام در پارکینگو باز کنم٬ چراغ اتاقش روشن نیست... دیگه درد نمی کشه... دیگه لازم نیست غصه اینو بخورم که با اون غرورش شاید دوست نداشته باشه ما رو تخت بیماری ببینیمش...

روحت شاد مامان بزرگم...

 

   + شادي - ٩:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٥