Personal Development
خونه قدیمی
من بیش از 4 ساله که اینجا ننوشتم... یه احساس عجیبی دارم... انگار الآن اومدم تو یه خونه ای که قبلا مدت طولانی توش زندگی می کردم اما الآن مدت هاست که خالیه...
4 سال زمان زیادیه اگه بخوای تغییر کنی و زمان کمیه اگه دچار روزمرگی لعنتی شده باشی...
شاید نوشتن تو یه وبلاگ تخصصی رو شروع کنم... شایدم همینجا رو آپ کنم... اگه 4 سال دیگه روزمرگی همه لحظه هامو پر نکنه و وقتی برای نوشتن داشته باشم...
۳۰ سال گذشت... به همین سادگی... شدم اون آدم خیلی بزرگه فکرای بچگی و نوجوونیم... لابد به همین سرعت هم میشم آدم پیره فکرای الآنم... خوب ۳۰ سال دیگم به همین سرعت میگذره دیگه...
همیشه فک میکردم ۳۰ سالگی یه دوره گذاره... که دیگه تهمونده خامیهای وجودتم پخته شده... هر چی اشتباه کردی تا حالا بسه٬ هر چی تجربه کردی بسه٬ هر چی درس خوندی٬ کار عوض کردی بسه... دیگه باید بری که یه آدم جا افتاده بشی...
اما الآن مطمئن نیستم که به اندازه کافی پخته شدم که دیگه خامی نکنم... به اندازه کافی تجربه کردم که دیگه اشتباه نکنم... که دیگه نخوام هیچ چیز جدیدی رو امتحان کنم... یه جورایی دیگه فک نمیکنم ۳۰ سالگی یعنی خیلی بزرگ شدن...
به هر حال تولدم مبارک... ۳۰ سال دوم خوبي رو براي خودم آرزو ميكنم
شده به موضوعی فک کنین و خیلی زود براتون پیش بیاد؟... به یاد یه دوست قدیمی بیفتین و اتفاقی تو خیابون ببینینش... فک کنین چند وقتیه سرما نخوردین و خیلی زود آنفولانزای سختی بگیرین... یه موضوع علمی توجهتونو جلب کنه و بدون این که دنبال مطلب خاصی در موردش بگردین به یه مقاله راجع بهش برخورد کنین... ظهر بدون هیچ دلیلی دلشوره بگیرین و عصر یه اتفاق بد براتون بیفته...
به نظرتون اول شما به یه موضوع فکر می کنین و نتیجه فکر شما پیشامد اون موضوعه؟! یا پیشامد یه موضوع در آینده توسط شما احساس می شه و نتیجش فکر کردن شما به اون موضوعه؟!... آیا این انرژی ساطع از افکار ماست که بر وقوع وقایع پیرامونمون تاثیر می ذاره یا بروز وقایع اطراف ما مستقل از افکار و احساسات ماست؟! آیا ضمیر ناخودآگاه ما بر اساس شواهد فعلی یا حتی بدون درک شواهد خاصی٬ وقوع وقایع رو در آینده پیش بینی می کنه و نتیجش بروز افکار و احساسات خاصی در زمان حال می شه؟
به تاثیر مثبت اندیشی در بروز اتفاقات مثبت تو زندگی اعتقاد دارین؟ آیا باور دارین با تغییر دیدگاه و نگرش می شه مسیر زندگی و سیر اتفاقات اون رو تغییر داد؟ یا فکر می کنین هر انسانی سرنوشتی داره و با تغییر دیدگاه و مثبت اندیشی فقط می تونه راحت تر با سلسله پیشامدها و در نهایت با خود زندگی کنار بیاد؟
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اینا به تلافی اون منفیا که از عصر فرستادم...
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اینام واسه فردا و پس فردا و روزای بعدش...
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
اینام احتیاطی اگه روزای بعد منفیا بیشتر بود خنثی کنه...
دارم یه دوره تربیت مدرس کارآفرینی تو شرکت کارآفرینی شریف می گذرونم... دوره تو ۳ سطح مدیریت عمومی٬ مبانی کارآفرینی و کارآفرینی تخصصی برگزار می شه... امروز روز آخر سطح مدیریت عمومیش بود... مباحث متنوع با اساتید مختلفی ارائه شد... به نظرم نکته مثبتش در این بود که به جز در مورد یکی دو موضوع٬ تو بقیه موضوعات اساتید خیلی خوب طرح موضوع کردن و خیلی خوب تونستن خط و خطوط لازمو به شرکت کننده ها بدن طوری که هر کس تو زمینه مورد علاقش بره و مطالعه کنه... به خصوص خود آقای دکتر فیض بخش...
اگه دوست دارین اینجا می تونین بیشتر راجع به دوره بخونین: http://www.svec.ir/news/shownews.asp?id=5
می گن یه زوج تو ده سال اول زندگیشون زن و شوهرن٬ تو ده سال دوم مثل خواهر برادرن و تو ده سال سوم مثل دو تا خواهرن... دیگه در مورد ادامش چیزی نگفتن!!!
لَّا إِلَهَ إِلَّا أَنتَ سُبْحَانَكَ إِنِّي كُنتُ مِنَ الظَّالِمِينَ.
معبودى جز تو نيست تو از هر عيب و نقصى منزّهى ، همانا من از ستمكارانم.
.
.
.
.
فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّيْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذَلِكَ نُنجِي الْمُؤْمِنِينَ.
پس ندايش را اجابت كرديم و از اندوه نجاتش داديم ; و اين گونه مؤمنان را نجات مي دهيم .
خیلی وقته که دیگه شب بیداری نمی کنم... یعنی نه دیگه وقتشو دارم نه انرژیشو... با این که شب و سکوت و آرامششو خیلی دوست دارم اما زندگیه دیگه باید با جریانش حرکت کرد...
خیلی راحت تر از اون که فک کنی می افتی تو روزمرگی زندگی... خیلی بی سر و صداتر از اون که حتی بتونی فکری به حالش بکنی...
هر روز ۸ صبح سر کار باشی... در طول روز غر بزنی که دیگه خسته شدی از این مدل زندگی... هر روز غر زدن همکاراتو بشنوی که اونام خسته شدن از این مدل زندگی... هر روز شعار بدی که می شه جورای دیگم زندگی کرد... هر روز تصمیم بگیری که جور دیگه ای زندگی کنی... هر روز تصمیمت بره اون ته توهای ذهنت به این امید که هزار تا کار دیگه ردیف شه بعد تصمیمتو بکشی بیرون و عملیش کنی... و اون هزار تا کار دیگه ردیف می شه و هزار تا کار دیگه پیش میاد...
یه جایی باید نذاشت هزار تا کار دیگه جلوی عملی کردن تصمیمتو بگیره... پیش از این که یادت بره می شه جورای دیگه ای هم زندگی کرد... پیش از این که یادت بره تصمیم بگیری که جور دیگه ای زندگی کنی...
شب و سکوتشو دوست دارم... امشب بیدارم و فکر می کنم و موسیقی گوش می دم و چای می خورم و کتاب می خونم و طرح سفال می کشم و لذت می برم... لذتی که شاید تو هیچ ساعت دیگه ای از شبانه روز و تو هیچ جمعی نشه تجربش کرد...


